آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

من و بزرگ شدن

سال نو مبارک پسرک من دیگه کوچولو نیست به گفته خودش وقتی روی صندلی کوچکش منشینه ،دیگه پاهاش به رمین میرسه تو خوشحالی و من... من صد البته خوشحالم...تو دیگه واقعا داری بزرگ میشی و من .. من دلم برای بغل کردنت تنگ میشه و میشه و میشه... و تو مٍل ماهی از بغلم لیز میخوری و دووم نمیاری که بغلت کنم... آخه تو بزرگ شدی... به من میگی :"مامانی 3 سالم شده..." پسرک زیبای من همین روزهای 3 سال پیش بود که تو درونم بودی و فقط من میدیدمت و من... همین 3 سال پیش بود که با تمام وجودم اعضای بدنت رو لمس میکردم... آخه هنور به دنیا نیومده بودی... و بعد... در 11 خرداد 90 نام مرا مادر گذاشتند... و چه دلنشین است ای...
27 فروردين 1393

عینک به لنگه به لنگه من

این پست ها مربوط به سال 92 است که مامان زهره فرصت نکرده بود وبلاگم رو آپ دیت کنه(به روز رسانی)     این عکس ها هم مربوط به 17دی ماه 92 است که بنده یک شیشه عینک آفتابی ام در اومده و زدم به چشمان مبارکم و میگم:به لنگه به لنگه پوشیدم   ...
27 فروردين 1393

بایلسر رمستون 92

    ما 3 بهمن ماه 92،رفتیم بابلسر من ،مامان زهره،بابامجید،مامان بدری،بابابزرگ،خاله اکرم همگی با ماشین بابابزرگ رفتیم بابلسر  ویلایی که خاله اکرم برامون گرفته بود. ویلایی بسیار شیک به همراه باغ پرندگان،دریا،پارک بازی این هم یک هواپیمای قدیمی که اونجا بود و کلی من کیف کردم و خلبان شدم ...
27 فروردين 1393

یک عروسی و یک 4شنبه سوری زود هنگام

درست بعد از اون برف سنگین و دو سه روز زمستونی برفی،ما جمعه عروسی رفتیم جالب اینکه تالار  عروسی خیلی دور بود،ما هم خیلی دیر رسیدیم درست جای مهم قضیه رسیدیم .یعنی؟؟ شام بعد از اتمام عروسی از پله ها پایین اومدیم و منتظر عروس و داماد(که پسردایی مامان بدری جون بود) و... ازهمه مهمتر آتش بازی ...مثل شب 4شنبه سوری   عکس دوم هم که من هستم به همراه محمد پسر خاله نادره جون   ...
27 فروردين 1393

یک زمستون واقعی واقعی

یک روز زمستونی سرد سرد سرد که من رفته بودم خونه مامان بدری جون و بابا بزرگ مامان زهره کلاس داشت،صبح ساعت 9 ولی مگه میشد با این برف توی خیابونها رانندگی کرد؟؟!! با بابا مجید و مامان زهره اول رفتیم خونه مامان بدری  یک سرسره باری بود که بیا و ببین من کلی حال کردم وقتی بابامجید و مامان زهره داشتند بررسی میکردند که مامان زهره اصلا میتونه با این وضعیت برف رانندگی کنه و بره کلاس؟ بنده در حیاط مامان بدری جون مشغول بازی با سه چرخه  و برف شدم به همراه مامان بدری جون مامان زهره هم از من چند تا عکس خوشگل با اون بینی یخ زده ام گرفت که مشاهده میکنید   ...
27 فروردين 1393

نامزدی هادی پسرعمه عزیزم

15 شهریور ماه1392: مراسم هادی که من هم به همراه مامان زهره و بابامجید دعوت شده بودم     اینجا من 2 سال و 3 ماهه هستم 27 ماهه:           همونطورکه مشاهده میکنید کیک آبی بوده .ببین چه ست کردند با لباس بنده    این هم که معلومه بنده با میز در گیر شدم .اصلا شیطون نیستم .واقعا؟؟   ...
26 مهر 1392

این مدلیش رو دیده بودید؟؟؟

عکسها مربوط به 21 شهریور ماه .ساعت 7 عصر: بنده آن روز شیطنت بسیار کردم و مامان زهره و بابا مجید را خسته نمودم. چرا؟ خوب معلومه خوابم میومد ولی دریغ از پلک برهم زدنی. که ناگهان وقتی بابا مجید حمام بود و مامان به من کیک داد،در حرکتی خاص بقیه کیک را به مامانی دادم و از ادامه خوردن انصراف دادم  و به این روش سر خود زمین گذاشتم و در چشم برهم زدنی به خوابی عمیق فرورفتم البته مامان زهره جون در بهت و ناباوری فرو رفت که این چه مدلشه دیگه؟؟ چون قرار بود با مامان بدری جون و بابا بزرگ و دایی محمد شام همگی بریم پارک ملت خلاصه منتظر من شدند تا از خواب بیدار شوم    اما من راحت یک سا...
26 مهر 1392

اولین سفردو سالگی من

درست 1 هفته به پایان تابستان 92،وقتی من در 28 امین ماه عمرم به سر میبردم روز دوشنبه 25 شهریور ماه 1392 ،به همراه مامان زهره جون و بابا مجید راهی رامسر شدیم،   که قرار بود به مامان بزرگ عزیز و بابا بزرگ عزیزم و عمه فتانه و خانواده عمه بپیوندیم بابا مجید،شب قبل خیلی دیر اومد،کلی کارهاش رو انجام داده بود که بتونیم سفر بریم حدود 11 شب.بابا مجید عزیزم خسته نباشی   صبح هم حدود 7 از تهران راه افتادیم،از جاده چالوس رفتیم.این اولین بار بود که من این جاده میومدم خلاصه حدود 1 ظهر رسیدیم رامسر.جا که عالی بود ویلایی که بابابزرگ اجاره کرده بود خیلی عالی بود بنده هم که کلی بهم خوش گذشت آخه پسرعمه عزیز...
26 مهر 1392